تبلیغات
تا زنده ایم بسیجی ام - درد دل‌های جانباز موج گرفته و پا بسیجی مهدی اسدی دارستانی (66تا 67)

دلنوشته جانباز بسیجی-- جانباز بسیجی مهدی اسدی دارستانی

درد دل‌های جانباز موج گرفته و پا بسیجی مهدی اسدی دارستانی (66تا 67)

« بسم الله الرحمن الرحیم »
«بسم ربّ الشهدا و الصدیقین»

امروز روز تلخی از روزگار زندگی ام بود. شاید متن زیر را که می خوانید بگوئید که نویسنده ی آن چه بیکار بوده است که در این موقعیت تورم، بی پولی و یا در این دوره زمانه مدرن این موضوع را برای خود با اهمیت شمرده است و شاید هم بگوئید که حق با نویسنده است. حال می خواهم برایتان بنویسم از درد دل یك جانباز موج گرفته  و پا كه در سن 15 سالگی در منطقه علمیاتی ماعود عراق جانباز شده است و بخاطر موج گرفتگی و جانبازی پا تا دوم دبیرستان نتوانسته درس بخواند...اما بقیه..

درد دل‌های  جانباز موج گرفته  و پا  بسیجی مهدی اسدی دارستانی (66تا 67) فرزند جانباز65 درصد شهید بسیجی


تا زنداه ام بسیجی ام ....جانباز بسیجی هشت سال دفاع مقدس  مهدی اسدی دارستانی

 در سن 12 سالگی در سال 62 عضو بسیج دانش آموزی آستارا شده و در سال 66 به درجه جانبازی پا و اعصاب و روان ( موج گرفتگی) نایل آماده از از تحصیل باز مانده  و تا دو م  دبیرستان ادامه تحصیل داده  و همسرش هم بخاطر موج گرفتگی طلاق گرفته به كمك خانواده همین الان راننده آزانش پیكان كهنه است ...11 ماه(66 تا 67) حضور متناوب در جبهه بعنوان بسیجی...جنگ تمام شده اما مهدی روزی نیست كه قرض اعصاب و روان نخورد و غش نكند..

سن و سال کمی داشتند اما به اندازه یک مرد درک می‌کردند؛ آنها یک روز ابری، دور از ریا و با قلبی به وسعت دریا راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شدند؛ با اینكه پدر جانباز ش (65 درصد )بعنوان بسیجی در جبهه بود و همین پسر عمه بسیجی شهیدش  و عموهای  ارتشی اشو بردار بسیجی اش  ... اما امروز همان مردان که جراحت‌شان دور از چشم‌های‌ ما است، با دلی پر از درد، در بهشت کوچک گوشه شهرمان، غم می‌خورند و سكوت می كنند و ادعایی ندارنند فقط می گویند تا زنده ایم بسیجی ایم.

«مهدی اسدی  دارستانی متولد 1350» یکی از جانبازان دفاع مقدس است که در 15 سالگی به درجه جانبازی نائل آمد. پای درد دل‌های این جانباز می‌نشینیم ،باشد که این همه گذشت و تحمل، مورد توجه مسئولان و مردم قرار بگیرد و بسجی جوانی كه در نوجوانی بخاطر مجروحیت پا و موج گرفتگی پیر شده است اما دلش با امام و رهبر است...باز می گوید اگر جنگ بشود باز به جبهه می روم..

* سرگذش جانباز موج گرفته و پا....در سن 15 سالگی ..اعزامی از  بسیج استارا - بسیج دانش اموزی

بنده در 15 سالگی در حالی که می‌توانستم در کنار پدر (پدرم از سال 1359 تا 1362 بعنوان بسیجی  ویزه حضور داشت و جانباز 65 درصد كارافتاده شد )و مادرم باشم، عازم جبهه شدم؛ رزمنده بسیجی بودم؛ بعداز آموزش در انزلی ... در منطقه ماعود عراق  چندین شبانه روز جنگیدم و من پیك مخصوص  لشكر بودم ....عراق بدجوری پادك زده بود ...ازعقبه دستور عقب نشینی آمد  فرمانده یگان بمن كه پیك بودم به اتفاق دوستم كورش و چند نفر دستور داد تا نیروها عقب نشینی می كنند شما باید مقاومت كنید در سنگرها و فرماندهی دسته را بمن داد و به همه ما گفت میل خودتان است اینجا ماندید یعنی مساوی با شهید شدن است و امكان برگشت نیست همگی خود راب رای شهادت آماده كردیم وشهادت خواندیم...با چند مسلسل و سلاح كه مانده بود دشمن را مشغول كردیم و توپخانه هم ما را پشتبانی می كرد .. خلاصه تا شب مقاومت كردم و دشمن هم فكر می كرد یك لشكر در ماعود از ایرانیان می باشد چون جایمان را عوض می كردیم....بیشتر بسیجان و سربازانی وظیفه سپاه كه با ما بودند و یك پاسدار شهید شدند بر اثر اصابت خمپاره و گلوله توپ دشمن ..من مانده بودم و كورش و یك سرباز وظیفه... ما هم شهادت را خواندیم كورش بمن گفت مهدی ما بچه سیبلی هستیم یا شهید می شویم یا بر می گردیم ..من همك گفتم من هم اینطور فكر می كنم ... سرباز دو دل بود ...


+یكباره فرمانده گردان بما دستور عقب نشینی داد دیگر عراقیها در چند متری ما بودند  و اگر نبود گرا دادن سرباز وظیفه توپخانه به توپخانه خط شكسته بود...
ماشین آیفایی در چند متری سنگر بعداز عبور از تونل سنگر بود سرباز را گفتم تو برو ماشین آماده كن ما می آییم..
+كورش گفتم شما بروید ...كورش گفت مهدی می خواهی كلك بزنی اگر قرار است برویم هر  دو باهم می رویم...
خلاصه ثانیه به شدت می گذشت با اینكه خود را برای شهادت آماده كرده بودیم ..اما خدایی توپخانه لشگر خوب هوای ما داشت ...
سوار آیفا شدیم ..یادم نمی آید چطور سرباز رانندگی كرد دیگر نزدیكی  سنگرهای خودی كه در عقبه بودند تقربیا خاك ایران رسیده بودیم كورش و من همدیگر را بغل كردیم... خدا را شكر كردیم..

 یكباره  انفجاری ماشین آیفا نظامی را چپ كرد  چشمان من سیاهی رفت دیگر چیزی نفهیدیم.
یكباره چشمان را باز كردم  در بیمارستان بودم از  بیهوش آمده بودم پرستاران و د كترهاآمدند...گفتم من كجا هستم ...كورش كجاست ..
 گفتند خدا را شكر هر دو سالم هستید كورش هم سالم است اینجا بیمارستان شهدا تبریز است ...
بعدا همرزمانی كه با ما آمده بودند..بمن گفتند مهدی شما كاملا نفس نمی كشیدید و تعاون لشكر شما را در حال انتقال به سردخانه عقبه بودند كه متوجه نفس شما می شوند و بیمارستان صحرایی بانه می اوردند...چند روز بیهوش بودی تا به این بیمارستان‌امدی و خواست خدا بود  كه شما را به سردخانه نبردند...
همرزم دیگرم در بیمارستان شهدا كه او هم جانباز بود گفت آنقدر در پادك عراق شهید و جانباز داده بودیم ..دیگر تعاون و امداد گران لشكر خسته شده بود ند بند ه خدا چند شبانه روز بیدار بودند  و مقصر نبودند  زیاد هم تخصصی نبودند  خواست خدا بود تو را به سردخانه نبردند نفس نمی كشیدی همه فكر می كردند شما شهید شدید  و این از علایم موج گرفتگی شدید است .من از ناحیه پا و بدن وصورت و اعصاب و روان مجروح بودم و اول پایم را می خواستند قطع كنند اما با اصرار یكی از همرزمان كه جریان سردخانه بردن مرا گفته بودند  به پزشك ..پزشك بیمارستان شهدا گفته بوداین بسیجی 15 سال است بچه است  این خواست خدا بود زنده مانده و انشالله عمل می كنیم خواست خدا ست انشاالله درست می شه..

در طول این سال‌ها زجر زیادی کشیدم؛ بیمارستان‌ها و شهرهای مختلف بستری می‌شدم؛ برخی جانبازان چشم‌هایشان و پایشان و دستان را از دست دادند، اما جانباز اعصاب و روان ( موج گرفته ) قضیه‌ای متفاوت دارد، چون معلوم نیست این حالت‌ها چه زمانی به سراغ‌اش می‌آید. حالت‌های آنها فرق می‌کند و پای شكسته و تركش خورده هم لنگ می زند اما ظاهرش خوب شده اما مغز من باز در منطقه موعود عراقز سوت می زند و مثل اینكه صدام كافر بازهم زنده است با پك به سرم می زند و بی حال می شوم.....در جوانی پیر شدم بعشق امام و رهبری نفس می كشم وگرنه من زندگی نمی كنم همانند زندانی هستم كه مغزم  زندانی شیطان و انفجار است ..دست خودم نیست بعضی مرا دیوانه می دانند و بعضی و... بعضی می گویند فیلم بازی می كند و بعضی می گویند چندماه جبهه رفته حقوق اش را می گیرد ....و...من از كسی یك تشكر نشنیدم نمی خواهم بشنوم یك تقدیر نامه سپاه بمن نداده اما به افرادی كهد بعداز جنگ بسیجی شدندد هر روز تقدیر نامه و حتی كار و شغل مناسب می دهند ...آنها هم كار وش غل و تقدیر نامه و ریاست اداره را به رخ ما می كشند با خون امثال من به این جا رسیدند ما را مسخره می كنند  روز گاری همانها من و بردار كوچكم اسمایعل را به تیر برق می بستند  سال 1359 می گفتند پدرت ...رفته جبهه اما چند روز دیگر مجاهدین كشور را بدست می گیرند ما شما را از این تیر برق آویزان می كنند ...الان آنها به جبهه نرفتند  از بسیجی  بسیجی تر شدند بردار ن از روی دلسوزی با اینكه بازنشسته است  در شورای كه عضوش بود رد صلاحیت همانها كردند ...مجوز روز نامه و سایت بوی ندادند هانهایی جبهه نرفتند و ما را از تیر برق آویزان می كردند سال 59...بماند ..درد دلم زیاد است ..اما هدف ما سر بلندی انقلاب است موفق شدیم...

اگر به نمونه‌‌هایی از آن بخواهم اشاره کنم، آیا شما دیده‌اید فردی که مادرش را خیلی دوست دارد، انگشت او را با دندان ناقض کند؟! من این کار را کردم. به مادرم گفته بودند اگر تشنج کردم نگذارد دندان‌هایش قفل شود، یک شیء‌ای بین دندان‌هایش بگذارید. مادرم وقتی در این موقعیت قرار گرفت، انگشت خود را بین دو فک من گذاشت، من هم انگشت او را ناقض کردم. بعد از اینکه به حالت عادی برگشتم، انگشت را از دهانم بیرون آوردند و بعد بعدا درست شد اما ناقض ماند تا روز مرگش ..هیچ وقت مادرم از من ناراحت نبود می گفت راه امام حسین و امام خمینی را ادامه دادی افتخار می كنم  شوهر و پسرم هر دو جانبار و موج گرفته است  و این یك آزمایش است ...

* خانواده‌ام مرا ترک کردند

بنده یكبار ازدواج کردم؛ با توجه به شرایط خاصی که داشتم، در ازدواج نخست، همسر سابق‌ام نتوانست خیلی تحمل کند؛ نمونه‌ای از اتفاق‌هایی که در آن زمان افتاد این بود  نیمه شب بیماری به سراغ من آمد و او را از بالا بلند می‌کنم و وسط میز شیشه‌ای پرتاب کردم. از آنجا که خدا مرا دوست داشت اتفاقی برای همسرم نیفتاد و از طرفی خرجم را پدرم  و خواهر بزرگم می داد تا اینكه همسرم از من همان اوایل جدا شد  و خیلی ها از معلم تا پرستار و دانشجو و...وقتی وضعیتم را شنیدند  می دانستند حقوقی از اداره جانبازان نمی گیریم می خواستند بخاطر اسلام  با من ازدواج كنند ...حتی یك موردی داداشم اسماعیل جریان مرا صحبت كرده بود و داستان زندگی مرا پرستار بیمارستان در یكی شهرهای گیلان ...خانم  مورد نظر شماره مرا گرفته بود حتی صحبت كردیم و مادرم و خواهرام اصرار كرد ...وی هم می گفت مشكل خانه  و پول ندارم من می خواهم آخرت خود را بخرم همین كه شما با ماشین خود كاركنید كافی من اجر اخروی می خواهم...

 دلم می خواست اما می ترسیدم به خاطر هوای و هوس دنیوی یك دختر تحصیل كرده و اسلامی را بدبخت كنم و چون هنوز موج گرفتگی  ام درست نشده و قابل كنترل نبود ...فعلا به زور دارو كنترل شده است

* بیهوشی در هوای سرد بیرون از منزل

ماجراهای بسیاری بر ما گذشته است؛ هر شب که این تشنجات عصبی به سراغم آمد، حالم بد ‌شد، در آن حالت لباس‌هایم را از تن بیرون ‌آوردم، در شب زمستانی و در زمین برفی از منزل خارج شدم؛ به دریا رفته و بعداز شنا در ساحل  خوابیدم. و كارگران برداشت كننده صدف كه حال مرا می دانستند  مرا پیدا می‌كردند به خانه خواهر بزرگم می اوردند  با پلیس تماس می‌گیرد.

+ چند باری در بیمارستان های متعدد خوابیدم  و هرب ار پدرم خرجم را می داد در بیمارستان شفا و...داروهایی که مصرف می‌کنیم آرامبخش است،‌ اما عوارض آن زیاد است؛ اگر یکی از قرص‌ها را اشتباه مصرف کنیم، ممکن است دچار ایست قلبی شویم و به دلیل مصرف داروها تا ظهر حال جانبازان خوب است؛ وقت غروب که می‌رسد، چون اثر داروهای ظهر از بین می‌رود و شب هم باید داروی خواب بخورم...

* بعداز مرگ پدر جانباز(65 درصد بسیجی ) و مادرم كه مستمری  پدرم را می گرفت  من رسما نگهداریم با خواهر بزرگم كه 60 ساله است  هستم

خواهرم بزرگم زندگی اش را بخاطر من گذشته حتی بعداز مرگ شوهرش  بخاطر من برای نگهداری من شوهر نكرد با اینكه موقعیت های زیادی داشت.... بخاطر بیماری من یك وام  ساخت حمام و سرویس بهداشتی  از بهزیستی گرفت برای اینكه من وضعیت بیماری .... اداره بهزیستی آستارا  به بهانه  اینكه خواهر 60 ساله ام كه از من نگهداری می كند  وام برای  ساخت حمام وس رویس بهداشتی گرفته عید امسال  مستمری  بهزیستی اش را در 61 سالگی قطع كرد ...من و بردارم به بهزیستی رفتیم..ریس یهزیستی ما را آدم حساب نكرد و حتی به نماینده گفتم  نماینده آستارا هم رسید گی نكرد ...دیگر پی گیرش نشدیم  چون فهمیدیم از طرف یكی از مقامات  سیاسی كه با اسماعیل بردارم لج بود بخاطر روز نامه نگاری و سایت هایش  دستور دادند مستمری  خواهر م كه از یك جانباز نگهداری می كند و فرزند جانباز 65 درصد شهید است قطع شود...باز سكوت كردیم...تحقیق كردیم زنان بی سر پرستی همانند خواهرم  كه وام گرفته بودندبقیه مستمری می گر فتند فقط خواهرم مستمریش قطع شده بود ..از بنیاد شهیدد خواهرم درخواست كرد بعداز فوت مادرم حقوق مستمری جانبازی پدرم را كه بی سرپرست وكارافتاده است به خواهرم بدهند ولی قبول نكردند اما به كسی  دیگر با شرایط خواهرم  مستمری  می دهند ما هم بخاطر مصالح نظام و هدف مقدس سكوت می كنیم و خانوادگی بنا به سفارش پدر جانباز بسیجی فقط سكوت می كنیم..با اوضاع جسمی که جانبازان اعصاب و روان دارند، هم مورد بی‌مهری مسئولان قرار گرفتیم و هم مردم. با توجه به شرایطی که دارم، نتوانستم خانه‌ای برای  بخرم و ازدواج كنم با اینكه  ماهها در جبهه بعنوان بسیجی بودم و جانباز هستم   و بخاطر موج گرفتگی  و مجروحیت پا نتوانستم بیشتر از دوم دبیرستان بخوانم حتی كار ندادند و حتی سپاه تاكنون یك تقدیر نامه و دعوت بمن نداده است و حال مرا نمی پرسد.

* بردار و خواهرانم  به من افتخار می‌کنند

پدر و مادرم قبل از مرگ و برادر و خواهرانم به جانبازی‌ام من افتخار می‌کند و این برایم بس است

یک مدت که حالم خوب شده بود، در یک تاکسی  تلفنی پیكان كهنه ام  کار می‌کنم ؛ در تاكسی تلفنی  بمن می گن  : «خوب به شما خوش می‌گذرد، جانباز هستید و فرزند جانباز 65 درصد  حال می كنیدو هوای شما را دارندو هم حقوق پدرت را می گیریی و هم حقوق جانبازی خودت را  عشق و حال می كنید »

آخه من در سن 43 سالگی كه در سن 15 سالگی جانباز شدم فقط جانباز 5 درصدپا و موج گرفته بدون درصد (اما كمیسون بنیاد موج گرفتگی مرا تایید كرده ) خلاصه تا پدرم زنده بود مرا نگذشت دنبال درصد بروم می گفت من حقوق از بنیاد می گیریم مشكلات را حل می كنم  ...دیگر جایز نیست از بیت المال به  پدر و پسر حقوق بدهند دیگر همه می گن ما بخاطر جانبازی و وپل به جبهه رفیتم همیشه بخاطر همین بین پدر م و بردارم اسمایعل بحث بود...من هم از زندگی سست شدم آخه چقدر بستری و دارو و سر كوفت دوست و دشمن...

خلاصه چهار سالی است برادرم پرونده موج گرفتگی (بیمارستان و صورت سانحه ) و..را به كمسیون پزشكی بنیاد فرستاد و كمیسیون پزشكی بنیاد شهید تهران موج گرفتگی كامل مرا تایید نمود قطعی شد ..من كه حوصله بنیاد رفتن ندارم یعنی از زندگی بخاطر بیماری اعصاب و روان سست شدم...كسی در بنیاد مسئول پرونده كمیسیون است جانباز و بسیجی جنگ نیست همیشه ما را مسخره می می كند و حتی مادرم و پدرم را هم مسخره می كرد مثل گدا ها بما نگاه می كند من بخاطر همین دوست ندارم دنبال درصد جانبازی و بنیاد بروم ..آخه پدر من با جانبازی 65 درصد  بعداز سالها زمین گیری براثر جانبازی  در بیمارستان براثر جانبازی فوت شد و دكتر بیمارستان تایید كرد ..پرونده پدرم را ناقض دادند به دكمیسیون ماده 15 بنیاد  حكم شهادتش را تایید نكردند اما .... بماند پدرم سه سال از سال 1359 تا 1362 در جبهه بعنوان بسیجی ویزه بود....یك تقدیر نامه به خانواده ما ندادند ... وقتی بردارم پی گیریی حكم شهادت پدرم را كه جانباز 65 درصد است می شوند تهدید به دادگاهی شدن می شود و من هم بخاطر همین دنبال درصد موج گرفتگی خودم نمی روم نیازی ندارم ...بعضی وقتها با پیكان كار می كنم و دفترچه بیمه بخاطر جانبازی 5 درصد پایم گرفتم  هزینه را بنیاد می دهد همین بس است ... چهار سال است من بارها در ربیمارستان اعصاب و روان بنیاد  و دیگر بیمارستانها ماهها بستری شدم ...چهار سال بردارم پی گیریی است دنبال درصد موچ گرفتگی ام مرا به كمیسیون ببرند ..یك نفر مسول بهداشت بنیاد آستارا است می گوید می فرستم چهار سال است فرم پر كردم توی نوبت هستم....من هم كه عمرم گذشته حوصله جر و بحث ندارم زندگی سوخت...من همین كه افتخار جانبازی دارم  و‌ان دنیاییم را خریدم بس است ... در سن 15 سالگی جانباز شدم ....روز خوش ندیدم مشكل پایم حل است راه می روم   و اما مشكل اعصاب و روانم  حل نشده  و حتی بخاطرش نمی توانم سر كاری بروم دایمی ...زندگیم را باختم ....اما آخرت را خریدم...

اما من بسیجی خط امام و رهبری هستم ...تا زنده ام بسیجی ام

مهدی در آخر گفت :شهید حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.ای كاش من شهید می شدم اما شهید زنده بودن خیلی سخت است..شهادت خیلی راخت هست پدرم طاقت آورد اما من طاقت ندارم اما بخاطر اینكه گفتم ئتا زنده ام بسیجی ام تحمل خواهم كرد ...خدایا شكرت ..از شما درخواست د ارم شعر بسیجی گمنام را كه اسماعیل دوست دارد و یعنی پدرم و مادرم هم دوست داستند آخر مصاحبه من بزنیدو...

شعر بسیجی : بسیجی گمنام

فصل های پیش از این هم ابر داشت    بر كویرم بارشی بی صبر داشت

اینك اما عده ای آتش شدند                 بعد كوچ كوه ها آرش شدند

بعضی از آنها كه خون نوشیده اند         ارث جنگ عشق را پوشیده اند

بزدلانی كز هراس ابتر شدند             از بسیجی ها بسیجی تر شدند

تو چه می دانی تگرگ و برگ را          غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می دانی سقوط «پاوه» را       «عاصمی» را «باكری» را «كاوه» را

هیچ می دانی «مریوان» چیست؟ هان!  هیچ می دانی كه «چمران» كیست؟ هان!

هیچ می دانی بسیجی سرجداست؟   هیچ می دانی «دوعیجی» در كجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است          این زبان سرخ نسلی بی سر است

با همان هایم كه در دین غش زدند       ریشه اسلام را آتش زدند

پای خندق ها احد را ساختند           خون فروشی كرده خود را ساختند

زنده های كمتر از مردارها                   با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت بر شما                    بردگان سكه! لعنت بر شما

باز دنیا كاسه خمر شماست         باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همان هایم كه بعد از آن ولی        شوكران كردند در كام علی

زخمی ام، اما نمك... بی فایده است  درد دارم، نی لبك.... بی فایده است...

---------------

مصاحبه با جانباز موج گرفته و پا مهدی اسدی بسیجی  15 ساله

مصاحبه كننده: محمدرضا اسدی 1394مردادماه 31





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:56 ق.ظ
When I originally left a comment I seem to have clicked on the -Notify me
when new comments are added- checkbox and now every
time a comment is added I recieve 4 emails with the exact same
comment. Perhaps there is a means you are able to remove me
from that service? Thank you!
Where are the femur tibia and fibula?
چهارشنبه 1 شهریور 1396 01:25 ب.ظ
Simply want to say your article is as amazing.
The clearness on your post is simply nice
and that i can assume you are an expert in this subject.
Fine together with your permission allow me to grab
your RSS feed to stay up to date with drawing close post.
Thank you 1,000,000 and please continue the enjoyable work.
http://talithacallaro.weebly.com/blog/pain-in-the-arch-what-are-the-reasons
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:34 ق.ظ
Thanks for every other informative blog. The place else
could I get that kind of information written in such a perfect approach?
I have a project that I am just now running on, and I've been at the look out for such info.
latinawalentoski.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 06:31 ق.ظ
Attractive element of content. I just stumbled upon your weblog and in accession capital to claim that I acquire
actually enjoyed account your blog posts. Anyway I will be subscribing in your augment or even I achievement you access consistently rapidly.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:41 ب.ظ
I think this is one of the so much important information for
me. And i'm happy studying your article. However should observation on few general things,
The site style is wonderful, the articles is in point of fact great : D.

Just right job, cheers
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:54 ب.ظ
Nice post. I learn something new and challenging on websites I
stumbleupon on a daily basis. It will always be interesting
to read through articles from other writers and practice a little something from their web sites.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo